در
این آدرس می توانید لانه یک جفت شاهین کمیاب را به صورت زنده تماشا کنید. در این لانه که بر بالای کتابخانه 26 طبقه دانشگاه ماساچوست قرار دارد، سه جوجه شاهین به همراه مادر و پدرشان زندگی می کنند. مراحل غذا خوردن و خوابیدن جوجه ها بسیار دیدنی است. ده سال از زندگی این زوج بر بالای کتابخانه می گذرد و پنج روز است که آنها صاحب 3 جوجه شده اند.
اگر صفحه تاریک بود به علت روشن نبودن هوا است.
http://128.119.169.203/

این شاهین ها تا چند سال پیش تقریبا منقرض شده بودند. علت آن، تاثیر سم د.د.ت بر روی پوسته تخم این پرنده بود. وقتی که پرنده روی تخم ها می نشست تا آن ها را گرم نگه دارد، پوسته نمی توانست وزن او را تحمل کند و می شکست. بعد از ممنوع شدن استفاده از د.د.ت در آمریکا، تلاشی برای احیا کردن جمعیت این پرنده شکاری شروع شد. قبل از انقراض، حدود سال های 1930، 330 جفت از این پرنده در شرق آمریکا زندگی می کردند. آخرین شاهین از این گونه در سال 1955 دیده شده بود. این پرنده سریعترین شکارچی کره زمین است. سرعت آن تا 320 کیلومتر در ساعت می رسد.
برای اطلاعات بیشتر می توانید این متن را بخوانید:
http://www.mass.gov/dfwele/dfw/nhesp/species_info/nhfacts/falco_peregrinus.pdf
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:26 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:39 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:3 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:6 توسط مه رشک م.
|
یکی
از دوستان متشرع ما بعد از مدت زیادی نشست و برخاست با برادران و خواهران
کافر، توانسته بود در دل آن ها جا کرده و اعتمادشان را جلب نماید. بعد از
دو سال آشنایی، تصمیم گرفت که آن ها را به رستورانی دعوت کرده و علنا به
دین خود دعوتشان نماید. آن برادران و خواهران هم با همه گرفتاری که داشتند
به احترام دوست متشرع ما دعوتش را پذیرفتند و سر قرار در رستوران حاضر
شدند. دوست متشرع ما نیامد و نیامد و نیامد تا
این که ساعت حدود نه شب شد. ایشان وارد رستوران شد و گقت غذا را بیاورند.
چهره اش هم حسابی نورانی شده بود، البته چون در صدر مجلس نشسته بود و لامپی
صورت مبارکش را نورافشان می کرد. آن برادران و خواهران کافر که ازین رفتار
گیج شده بودند، شروع کردند به خوردن سوپ. یکی از آن ها سکوت را شکست و
پرسید: اتفاقی برایتان افتاده بود؟ جناب متشرع هم با خنده ملیحی جواب
دادند: "خیر، می دانید که این روزها غروب کمی دیر شده و باید فریضه را به
جا می آوردم." عذرنخواستن او به جای خود اما خودتان می توانید حدس بزنید که
چند نفر بعد از آن شب از هر چه متشرع است بیزار شدند.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:40 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:11 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:10 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:5 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 6:57 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 5:49 توسط مه رشک م.
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:12 توسط مه رشک م.
|
جمشید در اتاق پرفسور رو با لگد باز کرد و رفت تو. بدون
این که به پرفسور مهلت بده، ریشش رو گرفت و سرش رو محکم فرو کرد توی شکمبۀ
گرازی که دیشب شکار کرده بود. پرفسور دست و پا می زد ولی جمشید این دفه
دیگه شوخی نداشت. کشون کشون اوردش وسط راهروی دپارتمان و همون جا گچش گرفت.
صدها سال ازون ماجرا می گذره و همه فکر می کنن اون تنه ای که وسط آکادمی
علوم خپل سراست، مجسمۀ ذیمقراطیسه. بعضی شبها جمشید می ره توی اون مجسمه و
صدای روح درمیاره و استادایی که تا دیر وقت توی دفترشون چرت می زنن رو می
ترسونه.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:33 توسط مه رشک م.
|
سیروس دو چشمش را در نبردی قبل از غروب از دست
داده بود. احترام زیادی پیش همه داشت. برای این که سربار بقیه نباشد،
پیشنهاد کرده بود به بچه ها درس بدهد. صبح ها بعد از این که بچه ها صبحانه
شان را می خوردند و بزرگ تر ها به سر کار می رفتند، سیروس بچه ها را از
خانه بیرون می برد و درباره خواص گل های مختلف و فصل رویش آن ها برایشان
توضیح می داد. لیلی جزو بچه ها، شیطان ترین بود. همیشه دیرتر از بقیه
بیدار می شد، صبحانه اش را نیمه کاره می گذاشت و آخر کلاس می نشست. حواسش
در ظاهر به جای دیگری بود. سیروس همیشه جای او را عوض می کرد تا بتواند او
را ببیند. امروز می خواست گل زعفران را توضیح دهد. به نام خراسان که رسید
یاد مغول ها افتاد. ترسید و بچه ها را به درون خانه برد. آفتاب داشت غروب
می کرد. بزرگترها یکی یکی با دست پر از سر کار بر می گشتند. بچه ها دور آن
ها جمع شده بودند. تنها لیلی بود که از سوراخ کندو غروب آفتاب را تماشا می
کرد...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:52 توسط مه رشک م.
|
تیشه دیگر رمقی برای کندن نداشت. بعد از آن معلوم نبود
تکلیف اوس حسن چه می شود. پدربزرگش روزی که این کار را شروع کرده بود، او
هنوز به دنیا نیامده بود. پدرش هم هنوز به دنیا نیامده بود. پدربزرگ از یزد
به این جا آمده بود تا برای مردم آب در بیاورد. آن هم فقط برای رضای خدا.
پدرش در یزد به دنیا آمده بود. امروز و فردا دیگر کندن کاریز تمام می شد.
به اندازه کافی آب کف آن جاری بود و دیواره هم به سنگ خارا
رسیده بود. این همان چیزی بود که پدر بزرگ وصیت کرده بود. اوس حسن دست
هایش را در آب قنات شست و به سمت خانه راه افتاد. یک هندوانه از مغازه علی
آقا برداشت و رفت به سمت نانوایی. جلوی نانوایی خیلی شلوغ بود. گویا باز هم
بگو مگو شده بود. راهش را کج کرد و به سمت امامزاده رفت. هندوانه را توی
حوض انداخت و خودش نشست کنار ضریح. آن سمت ضریح زن جوانی نشسته بود و گریه
می کرد. اوس حسن آن زن را نمی شناخت. بار اول بود که به امامزاده می آمد.
دست زن را گرفت و او را به انتهای قنات برد. زن، گرمی سنگ خارا را که لمس
کرد، گریه اش بند آمد. حالا دیگر می توانست به سرزمین آبا و اجدادی اش
برگردد...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:51 توسط مه رشک م.
|
چند سالی بود که احمد از همسرش دور بود. بچه ها پیش احمد بودند و ماهی یک بار به ملاقات نسرین می رفتند. حال نسرین خوب نبود ولی روزهایی که قرار بود بچه ها بیایند، سعی می کرد سرحال باشد. دو تا از بچه ها ازدواج کرده بودند و سومی درس می خواند. شب ها احمد داستان آشنایی اش با نسرین را برای بچه ها تعریف می کرد. با اینکه داستان را هزار بار گفته بود، باز هم بچه ها دوست داشتند آن را بشنوند. سیزده سال پیش احمد و نسرین در کاشان باری را تحویل گرفته بودند تا صبح روز بعد در گمرک نهبندان تحویل دهند. آن شب احمد زیاده روی کرده بود برای همین سر یکی از پیچ ها، فرمان از دستش سر خورده بود. ماشین نسرین هم پشت سر او چپه شده بود. نسرین همراه بارها به عراق گریخته بود. احمد بعد از آن حادثه تعادل روحی اش را از دست داده بود و مدام در خیابان با مردم گلاویز می شد...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:17 توسط مه رشک م.
|
محسن زیر درخت منتظر امیر وایساده بود و در همون حال مواظب ماشین هم بود. دو ساعتی بود که امیر از درخت بالا رفته بود ولی هنوز ازش خبری نرسیده بود. دو تا قابلمه بزرگ پر از توت سفید و شیرین روی صندوق عقب ماشین بود. مگس ها به جای این که دور و بر توت ها بپلکند، عینک زده بودن و لب نهر آب، آفتاب گرفته بودن. شهلا داشت توی ماشین خودش رو باد میزد. یه کلاغ لاغر اومد نشست کنار قابلمه ها. محسن یک سنگ برداشت و پرت کرد سمت کلاغه. کلاغ از جاش تکون نخورد اما سنگ در عوض صاف فرود اومد وسط پیشونی الاغ بیچاره ای که داشت کنار نهر آب میخورد. الاغه سرش رو آورد بالا و نگاهی عمیق به محسن انداخت و از حال رفت. شهلا توی ماشین داشت از گرما هلاک می شد. صاحب الاغ از توی باغ روبرویی اومد بیرون و دودستی زد توی سرش: "صد بار بهش گفتم آب جوب نخور. صد بار گفتم." محسن جلو اومد و امیر رو دلداری داد. بعد با هم قابلمه ها رو گذاشتن توی صندوق و امیر رفت نشست پشت فرمون. شهلا گرما زده شده بود و داشت هذیون می گفت. "می خوای بذاریمش همین جا بریم؟" امیر جواب داد: "آره، یه بیل توی صندوق هست." شهلا از ماشین پیاده شد و رفت سمت محسن...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 10:29 توسط مه رشک م.
|
هندونه ها چند ساعت بود که زیر آفتاب مونده بودن. حمید رفت و یکی از اون گنده هاش رو سوا کرد و گذاشت توی کیفش. علی آقا پشت دخل نبود برای همین حمید یه هزاری گذاشت توی کشو و دوید به سمت ایستگاه. توی مترو جای سوزن انداختن نبود. یه پیرمرده که تازه سوار شده بود همین طور زل زده بود به ساعت قطار. یهو آب دهنش رو تف کرد روی کت یک آقای خیلی شیک و تمیز. اون آقا هم بدون معطلی دو تا کشیده خوابوند توی گوش پیرمرد. پیرمرده افتاد زمین و حمله عصبی بهش دست داد. سر ایستگاه بعدی خیلی شلوغ بود. مردم نتونستن پیرمرد رو از واگن بیرون ببرن. بچه مدرسه ای ها به زور خودشون رو توی قطار می چپوندن. قطار که راه افتاد یه کم جا باز شد و پیرمرد تونست بلند بشه. این دفه سرش رو یه کمی بالا گرفت، انگشت اشاره اش رو گذاشت روی یک طرف دماغش و قایم فین کرد. هر چی بود و نبود از توی سوراخ دماغش پرت شد و چسبید روی لباس سفید یه مردی که روبروش وایساده بود. اون هم امانش نداد و یه لگد زد توی صورتش و کمربند مشکیش رو پیچید دور حلق اون پیرمرد و سِچّینش رو از جیبش در آورد. همه چند قدم رفتن عقب. قطار رسید به ایستگاه. مرد کاراته باز، پیرمرد رو با همون کمربند مشکی دور گردنش از واگن کشید بیرون. حمید جلوی در ایستاده بود تا سوار بشه. اون مرده کیف حمید رو از دستش قاپید و هندونه رو از توش در آورد و همون جا قاچش کرد. بچه مدرسه ای ها از قطار ریختن بیرون و هر کدوم یک شتری از دست حمید گرفتن. قطار راه افتاد. آب از لک و لوچه مسافرایی که توی قطار بودن راه افتاده بود...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 21:24 توسط مه رشک م.
|
علی دمپایی هاش رو جفت کرد و گذاشت پشت در. داداش قاسم نون ها رو از لای سفره در آورد و به علی گفت که پنیر رو از توی یخچال بیاره. علی رفت توی آشپزخونه. پنجره باز بود و صدای موتور از ته کوچه داشت نزدیک تر می شد. موتور پشت در ایستاد و بعد از صبر کوتاهی گاز داد و رفت. ریحانه دوید سمت در. داداش قاسم دستش رو محکم گرفت و نشوندش سر سفره: "بی صبحونه نمیذارم بری." و یه لقمه غازی براش گرفت. ریحانه یه گاز به غازی زد و گفت: "اِ پس چرا نون خالی؟". قاسم بلند شد بره توی آشپزخونه.
دوباره صدای موتور از ته کوچه اومد. ریحانه دوید سمت در. تا قاسم اومد به خودش بجنبه، خواهرش پریده بود ترک موتور حبیب و اونا از سر کوچه پیچیده بودن توی خیابون اصلی. علی کف آشپزخونه نشسته بود و داشت با مورچه ها درد دل می کرد. داداش قاسم رفت نشست سر سفره و یه غازی واسه سمانه پیچید. یه ماشین اومد پشت در نگه داشت و چند بار گاز داد. داداش قاسم پنیر رو با یه تمانینه خاصی که مخصوص آقاجون بود فشار می داد لای نون و می ذاشت گوشه لپش، یه هورت چایی هم از استکام سر می کشید. سمانه داشت زیر چشمی داداش قاسم رو نیگاه می کرد...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:15 توسط مه رشک م.
|
کامبیز با دو تا جوون دیگه وایساده بودن ته صف نونوایی و همین طور داشتن تخمه می شکستن ولی اگه بگی از توی تنور صدا میومد، ازین سه تا هم حرف در میومد. حالا مونده بود تا نوبت اینا بشه. یه دفه یه پیرزنه کیفش رو قایم کوبید توی پوز یکی از این جوونا و شروع کرد به فریاد کشیدن. عذرا خانوم دیگه اصلا حوصله این آبروریزی ها رو نداشت. رفت سر صف و به شاطر گفت یه دونه نون من رو بده زود باید برم. اون طرف پیرزنه همین طور داشت بد و بیراه می گفت. یه پسر بچه ای که نوناش رو گرفته بود و داشت خنکشون می کرد، رفت جلو و یه مشت خمیر نون چپوند تو دهن پیرزنه و هلش داد سمت جوب آب. فرشته سلطان هم با سر رفت توی جوب آب گنده. دو تا جوون دوباره شروع کردن به تخمه شکستن ولی کامبیز داشت با عذرا خانوم سر یه موضوع خصوصی حرف می زد. دو سه دقیقه بعد، نوۀ پیرزنه با وانت اومد عقبش. مردم کمک کردن پیرزنه رو از توی جوب کشیدن بیرون و سوار وانتش کردن. اون پسر کوچیکه هم یواشکی پرید پشت وانت. کامبیز که تمام مدت داشت زیرچشی راننده وانت رو می پایید، بالاخره به عذرا خانوم گفت که خاطرخواه نوۀ فرشته سلطان شده.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:11 توسط مه رشک م.
|
تا عباس آقا اومد به خودش بیاد، سه تا الاغ از اتوبوس پیاده شدند و کت بسته سوار وانتش کردند. هر چی سعیده خانم داد و هوار می کرد و از مردم کمک می خواست، کسی حاضر نبود پا پیش بذاره و عباس آقا رو از دست اون سه تا بی همه چیز نجات بده.
پشت وانت دو تا خر از حال رفته بودند. الاغ خاکستری که هیکل ریزه میزه ای داشت سرش رو از پنجره سمت شاگرد در آورد و چند تا فحش آبدار نثار خانواده عباس آقا کرد. سعیده خانم هم از اون دور داشت دمپاییش رو توی هوا تکون می داد و نفرین می کرد. راننده وانت رو نگه داشت و الاغ خاکستری در رو باز کرد و اومد عقب وانت سوار شد. یک زنجیر کلفت و زنگ زده کف وانت افتاده بود. اون رو برداشت و باهاش افتاد به جون دو تا جوونی که کف وانت ولو شده بودن و قدِّ خر زدشون. عباس آقا هم زل زده بود توی آینه راننده و داشت زیر لب یک چیزایی می گفت.
وانت رسید به یک جاده خاکی و ترمز کرد. الاغ خاکستری نعش خر اولی رو از وانت انداخت پایین و با زنجیر زد روی سقف ماشین. وانت پیچید توی خاکی و با سرعت دور شد...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:18 توسط مه رشک م.
|
مشخصات کامیون را از روی شبکه یکپارچه حمل و نقل دامی درآوردم و با اطلاعاتی که یکی از رانندگان مسیر چند دقیقه قبل به من پیامک کرده بود مطابقت دادم. خوشبختانه کامیونِ متلاشی شده، قبل از آتش گرفتن چندین بار با دیواره کوه برخورد کرده بود و همین موجب شده بود که بار آن کاملا به بیرون پرتاب شود. از شصت الاغی که به مقصد گمرک نهبندان بارگیری شده بودند، پنجاه تای آن ها پای پیاده به قطورسوئی برگشته بودند و ده تای بقیه هم راه را گم کرده و سر از کردستان در آورده بودند. یکی از دوستان که اتفاقا از مسیر ایلام به سمت شاهرود در حرکت بود یکی از این الاغ ها را در میانه راه سوار کرده بود و تا همدان رسانده بود. به خاطر کم بضاعتی راننده، الاغ قسمتی از راه را به دنبال ماشین دویده بود. با تاریک شدن هوا، نه الاغ دیگر که در صندوق عقب ماشین پنهان شده بودند به خواب عمیقی فرو رفته بودند و وقتی بیدار شده بودند که ماشین به تهران رسیده بود. از قضا آقای تنابنده، رئیس شهربانی وقت طهران، که هفته پیش تجدید فراش کرده بوده، برای صرف چلوکباب سوار بر ماشین شخصی اش به یکی از کافه های بجاده قدیم قم می رفته که ماشین حامل الاغ ها از ماشین او سبقت غیر مجازی می گیرد و به سرعت وارد یک جاده خاکی می شود...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 2:12 توسط مه رشک م.
|
حکایت سنجاب و سوسمار و عاقبت لجاجت سوسمار با مرد خپل
رمز پنج هزار و سه
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 20:23 توسط مه رشک م.
|
صمافل (somAfol): قسمتی مهم از جهیزیه دختری ترشیده که با مردی بداخلاق و چهل ساله ازدواج غیابی کند.
روب کوب (roob koobp): ثروت افسانه ای پادشاه مصر که به سختی از درون اهرام بیرون کشیده شد و به تاراج رفت.
مورچن (moortschen): رنگ دانه های اناری که سه بار توسط دو پیرزن در شب عروسی دختر همساده، آب لمبو شده ولی ترک نخورده باشد.
ماتیق (mAtigh): اگر به پای مرغ ببندی با خروس همان می کند که کرگدن با شولاپوش خندان در کوه الموت کرد.
دانش بزون (dAneshe’ bazzoon) : فردی که شبیه گربه است و سواد زیادی دارد.
سورچراقی (soorchoraghkhi): گدایی معتبر شده که هر شب باقلا پلو با ماهیچۀ بره می لُمباند و پشت آن دوغ زهرمار می کند.
شولاذ (shovlAz): پوستینی دو رو، تافته از کرک که هر دو روی آن یک خاصیت دارد.
موچ موچ (mooch mooch): اصرار بیش از اندازۀ خواستگار موبور به کدخدا برای دیدن نامزدش قبل از ترک سیگار.
چایگاه (chAyegAh): مقداری چای خشک همراه با عصاره درخت چنار.
تخ (tokhkh): صفت کسی که بتواند در تابستان یک ردای بید زده بافته از پشم خر را همزمان به دو پیرمرد دنیا دیده بفروشد.
چارقط (chArghatt): لباسی زیبا و کاملا گل گلی که بی بی در مراسم نامزدی کرکس فراموش کرده بود آنرا بپوشد.
مارخر (mArr khar): بحث کردن با دریوزه ای حکیم که خلعتی ابریشمی بر تن دارد، روی فرشی بید زده نشسته و سفسطه می بافد
سگاف (sogAf): دوزاری دادن برای خرید آش و نشستن به امید ازدواج با دختر همساده که خاله اش از هم زدن شله زرد متنفرست.
رخسـخ (rrokh sokh): احساسیست که از نشستن مار بر روی ابروی زرافه نابالغ در هنگام غروب آفتاب بوجود می آید.
رام بُش (rAmbosch): شتری با بار کج که از راه فرعی به سمت شرق در حرکت باشد.
تِقَن وُر (Teghan Vour): حالتی که شکارچی نادان در هنگام کشیدن چلو و قبل از دیدن سمور تخمگذار به کمان خود داده است
تَلقَمی (Talghami): نامه ای سرگشاده که کسی به خودش بنویسد و آن را با تاخیر پاسخ دهد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1380ساعت 5:13 توسط مه رشک م.
|